نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 0
  • مشاهده : 3809
  • اشتراک

به نام خدای حسین(ع)

به نام خدای حسین(ع)

غروب بود. کارهایم را زودتر از همیشه تمام کردم. رفتم تا سری به حسینیه‌ی محل بزنم. در را بستم و تا حسینیه دویدم. از دور، چند تا بچه جلوی در حسینیه دیدم که فوتبال بازی می کردند. هیچ کدامشان را نمی شناختم. داشتم از وسط بازی رد می شدم؛ که یکی از بچه ها جلو آمد و گفت: «داداش میای بازی؟» فرصت را از دست ندادم.
اسمش حسن بود. دستی با او دادم و بازی را شروع کردیم. گرم شوت زدن بودیم که مش رحمان سرش را از لای در حسینیه بیرون آورد و گفت: «خادمان امام حسین، چایی آماده است.» یک دفعه بچه ها توپ را به گوشه ای انداختند و به طرف حسینیه دویدند. آشپزخانه گرم بود و بوی چای عطری همه جا را پر کرده بود. سینی های چای آماده بود. هر کدام یک سینی چای را رو به روی پیرمردی گرفتم. با صدای حسن که می گفت: «بجنب پسر می خواهیم بریم هیئت بغلی»، به خود آمدم. سینی را توی آشپزخانه گذاشتم و دنبال بچه ها راه افتادم. صدای طبل و سنج دسته به گوش می رسید. همه جا شلوغ بود. از لای جمعیت رد شدیم و خودمان را به صف بچه ها رساندیم. یک نفر سینی به دست از مردم پذیرایی می کرد. داخل سینی، لقمه های چاق و چله‌ای چشمک می زدند. نوبتمان که شد هر کدام سریع یک لقمه برداشتیم. لقمه‌ی سیب زمینی پخته بود.وای خدای من! یاد خاطرات بابا افتادم. بابا می گفت: وقتی بچه بوده، حاج اکبر ناظم، مداح اهل بیت، روی چهارپایه می رفته و روضه می خوانده. بابام می گفت روضه های حاج اکبر ناظم مثل خودش بی نظیر بوده. بعد از عزاداری هم می رفتند و لقمه های سیب زمینی پخته‌ی داغ نذری می خوردند. همیشه آرزویم بود که من هم آن موقع همراه بابام بودم.
آن شب صدای طبل ها بلندتر شد. دسته‌ی سینه زنی راه افتاده بود. تصمیم گرفتم بروم و با آن ها همراه شوم.