نبات |نبات
  • نویسنده : dastan
  • تصویرگر : dastan
  • پسندیده : 1
  • مشاهده : 13570
  • اشتراک

یکدانه گندم

یکدانه گندم

مورچه‌ها یک دانه گندم پیدا کرده بودند. دوتایی آن را از روی سنگ صاف و لیزی به لانه می‌بردند. مورچه ریزه گفت: «اگر من نبودم نمی‏توانستید آن را بیاورید.»
مامان مورچه کمرش را مالید. دانه را هل داد و چرخاند.مورچه ریزه سر دیگر آن را کشید. آسمان پر از ابر بود. مامان مورچه گفت: «به زودی هوا تاریک می شود. عجله کن.»
مورچه ریزه گفت: «وای! چه قدر خسته شدم. حتماً مریض می‏شوم.»
باد سردی وزید. یک قطره باران روی زمین چکید. مامان مورچه فوری دست مورچه ریزه را گرفت و دوتایی توی شکاف سنگ رفتند. هوا تاریک شد. دانه گندم زیر باران لیز خورد و رفت. مامان مورچه گفت: «عزیـزم! منـت گـذاشتن مثـل همین باران است که در یک شب تاریک و بارانی روی دانه‌ای می‌باردو هرچه زحمت کشیدی با خودش می‌برد.»
مورچه ریزه به جای خالی گندم نگاه کرد. یک قطره اشک گوشه‏ ی چشمش برق می‏زد.
مزد کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق می‏کنند وپس از آن منتی نمی‏گذارند و آزاری نمی‏رسانند با پروردگارشان است.

آیه 262- سوره بقره

 |