نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 0
  • مشاهده : 5998
  • اشتراک

یکی بود یکی نبود- شاهین


یکی بود، یکی نبود شاهین

جناب شاهین گرسنه بود. از آن دورها مواظب یک دسته کبوتر بود؛ اما جلو نمی‌رفت و حمله نمی‌کرد. فقط از آن بالاترها آن‌ها را نگاه می‌کرد. چون که شاهین‌ها از آن بالاها حمله می‌کنند.
جناب شاهین بالا و بالاتر رفت. درست بالای سر کبوترها رفت. از آن بالا یکی از آن‌ها را نشانه گرفت. چونکه شاهین‌ها پرنده‌های کوچک‏تر را شکار می‌کنند.
جناب شاهین، بال‌هایش را بست و از آن بالا، مستقیم به طرف کبوتر شیرجه رفت. چونکه شاهین‌ها موقع حمله، بال‌هایشان را می‌بندند.
نزدیک کبوتر که رسید، بال‌هایش را باز کرد و یک دفعه ایستاد. پاهایش را زد به کبوتر و او را بی‌هوش کرد. خواست تا با پنجه‌هایش او را بگیرد، اما دوستان کبوتر به کمکش آمدند.
چونکه اگر نمی‌آمدند، جناب شاهین او را می‌برد توی لانه‌اش. اول پرهایش را می‌کند و دوم هام هامش می‌کرد.