نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 0
  • مشاهده : 5569
  • اشتراک

سوزن ت

سوزن ت

ت از روز اول ت نبود. یک سوزن منگنه بود. وسط دفتر. دلش می‌خواست برود مدرسه. ولی پاهایش توی دو تا سوراخ گیر کرده بود. بیرون نمی‌آمد. یک روز پاهای خود را صاف کرد. از سوراخ‌ها در آمد و پرید بیرون. سوراخ‌ها گفتند: «آهای کجا در رفتی؟»
سوزن منگنه جواب نداد و فرار کرد. سوراخ‌ها دنبال او دویدند و گفتند: «تو را خدا هر جا می‌روی ما را ببر!»
سوزن منگنه گفت: «نمی‌خواهم. تازه از دست شما راحت شدم. هنوز پاهایم درد می‌کند.»
سوراخ‌ها گفتند: «اگر ما را ببری نقطه‌ات می‌شویم آن وقت ت می‌شوی!»
سوزن منگنه کمی فکر کرد و گفت: «خیلی خب! پس سوار شوید! برویم مدرسه.»
سوراخ‌ها خوش‌حال شدند. نشستند وسط منگنه. سوزن منگنه نگاهی به خودش کرد و گفت: «چه جالب! راست گفتید. من ت شدم.»
سوزن منگنه و سوراخ‌ها می‌خواستند بروند که ورق‌های دفتر آمدند و گفتند: «کجا می‌روید؟ ما را هم ببرید!»
سوزن منگنه گفت: «شما هم سوار شوید!»
سوزن منگنه ت دفتر شد. نشست وسطش. دفتر هم پرواز کرد و همه باهم رفتند مدرسه.

ناصر کشاورز