نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 0
  • مشاهده : 5852
  • اشتراک

آقای پ

آقای پ

آقای پ خیلی پول داشت. توی متکایش، توی تشکش، توی صندوقش پر از پول بود. آقای پ شب‌ها با صدای جرینگ جرینگ سکه‌ها به خواب می‌رفت و صبح‌ها با امید دیدن اسکناس‌هایش بیدار می‌شد. آقای پ با آن که خیلی پولدار بود و به قول معروف پولش از پارو بالا می‌رفت اما خیلی خسیس بود و دلش نمی‌آمد حتی یک ریال خرج کند.
یک سال زمستان برف زیادی بارید. آقای پ که پول به جانش بسته بود، حاضر نشد برف‌ها را بدهد کارگرها پارو کنند. خودش پارو را برداشت و به پشت‌بام رفت. هوا سرد بود. سوز سردی می‌آمد. آقای پ که لباس کمی پوشیده بود سرما خورد و مریض شد؛ اما چون پول را از جانش بیشتر دوست داشت دکتر نرفت و دوا نخورد و مرد. موش‌ها پول‌ها را از توی تشک و متکا و صندوق در آوردند، اما آن‌ها را نجویدند. چون موش‌های عاقلی بودند و سرشان توی حساب و کتاب بود. پول‌ها را به کبوترها دادند. کبوترها هم پول‌ها را به هوا بردند و از آن جا روی سر مردم ریختند. زمستان بود، اما به جای برف، از آسمان پول می‌بارید.

محمدرضا شمس