نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 1
  • مشاهده : 5124
  • اشتراک

لوپه ‏تو- کتاب

لوپه ‏تو- کتاب

لوپه ‏تو یک صدا شنید. از تو کمد بیرون پرید. سرک کشید یواشکی. دوباره بد شد الکی.
لوپه ‏تو نی ‏نی پسری را دید که با دوستش کتاب قصه نگاه می‏کنند. لوپه‏ تو به نی ‏نی پسری گفت: «این کار تو خیلی بده. کتابت و به اون نده. بگو کتاب مال منه. نذار بهش دست بزنه.»
نی ‏نی پسری گفت: «پس بیا زودی لوپه ‏تو خودت براش قصه بگو! حالا که این جا اومدی؛ هزار تا قصه بلدی؟ باید بشینی پا نشی. یه لحظه بی‏ صدا نشی. قصه بگی از این و اون. خوابش بگیره دوست مون.
تا خواب نرفته خواب نری. دنبال نون و آب نری. بشینی از صبح تا غروب قصه بگی قصه‏ ی خوب.»
لوپه‏ تو ترسید. دوید و دوید. تو کمد پرید.
از اون جا داد زد و گفت: «کتاب ببینید شما دو تا، من می‏خوابم لالا لالا.»