نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 1
  • مشاهده : 6096
  • اشتراک

جوجه نازی

جوجه نازی

سمیرا هر شب جوجه نازی را بغل می‌کرد. بو می‌کرد و می‌خوابید. بوی نازی خیلی خوب بود.
یک شب آن‌ها با مامان و بابا از مهمانی برمی‌گشتند. سمیرا بغل بابا خوابش برد و نازی از دستش افتاد.
صبح که بیدار شد، دید نازی نیست. فکر کرد از تخت افتاده پایین؛ اما آن‏جا نبود.
همه جا را گشت، هیچ جا نبود.
مامان گفت: «ناراحت نباش عزیزم! جوجه‌ی نو می‏خرم برات.»
سمیرا گریه کرد و گفت: «من نازی خودم را می‏خوام. بریم توی کوچه دنبالش بگردیم.»
مامان گفت: «بریم!»
توی کوچه آقای رفتگر بود. سر نازی از توی جیبش پیدا بود.
سمیرا خوش‌حال شد. نازی را گرفت و اول از همه برد حمام. توی لگن، با لیف و صابون شست. خشک که شد، بو کرد. بوی نازی عوض شده بود، بوی صابون گرفته بود.
سمیرا خندید و گفت: «دیگه گمت نمی‌کنم، نازی صابونی!» بعد دوتایی بغل هم خوابیدند.

فاطمه ابطحی