نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 0
  • مشاهده : 9976
  • اشتراک

گل عروس

گل عروس

گل کوچولو خیلی خجالتى بود.
اگر کسى نگاهش مى کرد، سرخ مى شد.
اگر کسى بویش مى کرد، خم مى شد.
اگر کسى نازش مى کرد، از خجالت پشت بر گ هایش قایم مى شد.
مامانش مى گفت:" گلکم، خوشگلکم! تودیگه بزرگ شدى، براى خودت گلى شدى ، فردا پس فردا صاحب غنچه هم مى شوى، شاید هم بروى به گل فروشى. پس دیگه از چى خجالت مى کشى؟"
اما این حرف ها فایده نداشت. گل کوچولو خجالتى بود که بود.
تا این که یک روز، آمدند و چیدنش و بردنش به یک گل فروشى . روز بعد هم خریدنش وگذاشتنش لاى چند تا گل و دادنش دست یک عروس.
گل کوچولو تا عروس را دید، خجالت کشید. خواست برود پشت عروس قایم شود که نشد .چون که عروس هم مى خواست پشت او قایم شود.
هى گل مى رفت پشت سر عروس، هى عروس مى رفت پشت گل. تا این که بالاخره گل کوچولو گفت:"ببینم عروس خانم ، تو هم مثل من خجالت مى کشى؟"
عروس از خجالت سرخ شد و گفت:" بعله."...."
تا که عروس گفت بعله، مهمان ها دست زدند ولى لى لى کردند وگفتند:"مبارک!"
بعد هم روى سر عروس و گل کوچولو نقل و سکه ریختند..
.نقل و سکه ها از سر عروس و گل ریخت پایین. همراه نقل وسکه، خجالت گل و عروس هم ریخت.
بچه ها آمدند و نقل وسکه ها را با خجالت جمع کردند و بردند به خانه.
گل کو چولو و عروس خانم هم بى خجالت تا شب تو مهمانى ماندند و خوش گذراندند.

شکوه قاسم نیا