نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 2
  • مشاهده : 9912
  • اشتراک

مامان را ببوس

مامان را ببوس

"ب" کوچولو خیلی ناز و ملوس بود. اما خب ... یک کمی هم لوس بود. با هر بهانه ای اخم می کرد. گریه می کرد. قهر می کرد. یک روز که از مدرسه برگشت، مامانش خانه نبود. "ب" کوچولو رفت توی آشپزخانه. اما آنجا هم هیچ خبری نبود. نه بوی آشی نه بوی پلویی. "ب" کوچولو که لوس بود ، گریه اش گرفت. گفت: " بد ... بد ... بد ... مامان بد ! مرا گذاشته و رفته! حتی یک غذا هم نپخته! دیگه باهاش قهر می کنم!"
آن وقت اخم هایش را کرد توی هم و پشت پنجره نشست. یک کمی بعد، مامان از راه رسید. توی دستش یک زنبیل بزرگ بود. "ب" کوچولو هیچی نگفت. سلام هم نکرد. الکی به بیرون نگاه کرد. مامان از توی زنبیل یک قابلمه بیرون آورد. درش را باز کرد. یک دفعه بوی خوبی توی هوا پیچید. بو پیچ خورد، تاب خورد و دماغ "ب" کوچولو را قلقلک داد. "ب" کوچولو به مامان نگاه کرد.
مامان گفت:" سلام که نکردی. بوس هم که ندادی. اما بیا و ببین مامان بزرگ چی برایت فرستاده!"
"ب" کوچولو خجالت کشید. سرش را انداخت پایین و گفت: " سلام مامان مامانی !"
مامان خندید. "ب" کوچولو پرید توی بغل مامان و یک عالمه بوسش کرد.
ب ... ب... ب... بوس... بوس... بوس... هیچ وقت قهر نکن ... مامان را ببوس !

فروزنده خداجو