نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 3
  • مشاهده : 13643
  • اشتراک

تمساح چه جوری بود.

تمساح چه جوری بود

-کریک... کریک کریک...
-این صدای شکسته شدن پوست تخم یک تمساح بود.
-خس خس... خس خس خس.
این صدای پاهای کوچکش بود. از تخم بیرون آمد. زیر نور آفتاب روی علف های کوچک دوید.
-من کیم؟ این جا کجاست؟... چه خبره... چی به چیه؟
این هم حرف هایی بود که توی فکرش بود و هنوز بلد نبود آن ها را بگوید.
-وای... فرار کنید... یک موجود وحشتناک!
تمساح کوچولو سر راهش به یک لانه ی مورچه رسیده بود و این صدای یک مورچه بود.
تمساح کوچولو با خودش فکر کرد: «وحشتناک؟... من وحشتناکم؟»
اصلا خوشش نیامد. اگر چه نمی دانست وحشتناک یعنی چه؟!...
مورچه ها به هر طرف فرار کردند.
«خوب باشد. وحشتناک باشم.»
وقتی مورچه ها فرار کردند تمساح کوچولو لج کرد و با خودش این حرف ها را زد. بعد از یک تپه ی کوچک بالا رفت. دهانش را باز کرد و این جوری غرش کرد: «زیززز...» خوب! او کوچک بود و بلد نبود بهتر از این غرش کند و وحشتناک باشد بعد از غرش از آن طرف تپه لیز خورد و پایین آمد. کمی جلو تر رفت. می دوید. چون فکر می کرد یک موجود وحشتناک باید تند بدود. دوید و ...
«دنگ گ گ...»
واین صدای سرش بود که به لاک یک لاک پشت خورد. لاک پشت از آن طرف لاکش سرک کشید با بی حالی به او نگاه کرد و گفت: «های های... حواست کجاست بی دست و پا؟» و باز راهش را گرفت و رفت.
تمساح کوچولو فکر کرد: «پس من بی دست و پا هستم؟!»
و همین که این فکر را کرد. دیگر نتوانست دست و پایش را تکان بدهد چون خیلی کوچک بود و هر حرفی را باور می کرد. وسط راه افتاد و همان جا ماند. ماند و ماند و ماند.
-دام... دام... دام...
این صدای پای فیل بود که از راه رسید. نزدیک بود او را له کند. خوب شد که او را دید و گرنه قصه ی ما همین جا تمام می شد.
فیل با گوش هایش خودش را باد زد و همان طور که یک پایش را بالا نگه داشته بود تا او را له نکند گفت: «آهای کوچولو. این جا که جای استراحت نیست بدو برو پیش مادرت و گرنه دفعه ی بعد ممکن است تو را نبینم و زیر پایم له بشوی.»
تمساح کوچولو نگاهی به کف پای بزرگش کرد. علف ها و گل شقایق له شده ی کف پایش چسبیده بود. تمساح کوچولو از ترس نفهمید چه طور دوید و رفت توی آب. نزدیک یک تمساح بزرگ بزرگ.
او مادرش بود. گفت: «سلام دختر کوچولوی من! حالت خوب است؟»
آن قدر بزرگ بود که انگار صدایش از یک جای دور می آمد.
تمساح کوچولو جواب داد: «نه! چون هم وحشتناکم. هم بی دست و پا»
مادرش خندید و سرش را پایین آورد و در گوش او گفت: «خوب وحشتناک و بی دست و پا نباش. آن چیزی باش که خودت می خواهی.»
تمساح کوچولو با تعجب نفس راحتی کشید و گفت: «آخیش. چه خوب شد حالا فقط یک تمساح کوچولو هستم که باید فکر کند که می خواهد چه جور تمساحی باشد بعد همراه مادرش دور تا دور برکه شنا کرد.

سوسن طاقدیس