نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 3
  • مشاهده : 16837
  • اشتراک

لوپه تو میوه

لوپه تو میوه

لوپه ‏تو یک صدا شنید. از تو کمد بیرون پرید. سرک کشید یواشکی. دوباره بد شد الکی.
لوپه ‏تو نی ‏نی دختری را دید با دوستش میوه می ‏خورند. لوپه‏ تو به نی ‏نی دختری گفت:
«میوه‏ هاتو به اون نده، هیچی بهش نشون نده! بگو فقط مال منه. نذار بهش دست بزنه.»
نی‏ نی دختری گفت: «پس تو خودت آلو بشو. هلو و زردآلو بشو. سیب بشو پرتقال بشو. یه گوجه سبز کال بشو. تا دوست من تو رو یواش، گاز بزنه با دندوناش. هام هام و هامو هوم بشی، خورده‏ بشی تموم بشی.»
لوپه ‏تو ترسید. دوید و دوید. تو کمد پرید.
از اون جا داد زد و گفت: «میوه بخورید شما دو تا، من می‏خوابم لالا لالا.»