نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 0
  • مشاهده : 5889
  • اشتراک

یکی بود یکی نبود نهنگ

یکی بود یکی نبود نهنگ

ظهر بود. خانم نهنگ به آقا نهنگ گفت: «غذا از دیروز داریم، امروز دنبال غذا نرویم.»
آقا نهنگ گفت: «نه، بیا با بچه‌ها برویم شکار تا غذای تازه پیدا کنیم!»
چون که نهنگ‌ها، خانوادگی به شکار می‏روند.

 نهنگ‌ها از دور سه تا فک دیدند. سرشان را زیر آب قایم کردند. یواشکی نزدیک ساحل رفتند و همان جا منتظر فک‌ها ماندند.
چون که نهنگ‌ها هم مثل بقیه‌ی ماهی‌ها بی‌آب زنده نمی ‏مانند.

ناگهان یکی از سه تا فک‌ها آمد توی آب؛ اما آقا نهنگ او را که از نزدیک دید، فهمید یک بچه فک است. خیلی کوچولو است. دلش نیامد و گفت: «از این‏جا برو، وگرنه شکار می‌شوی.»
چون که غذای نهنگ‌ها فک است.

فک‌ها فرار کردند. آقا نهنگ و خانواده‌اش هم پریدند توی آب و به هم آب پاشیدند. رفتند تا غذایی را که از دیشب مانده بود، دور همی بخورند.
چون که بازی نهنگ‌ها، توی آب پریدن و آب پاشی به همدیگر است.

لاله جعفری