نبات |نبات
  • نویسنده : داستان
  • تصویرگر : داستان
  • پسندیده : 0
  • مشاهده : 3259
  • اشتراک

یک روز بدون بازی

یک روز بدون بازی
مامان نهنگ به نَنی کوچولویش گفت: «می‌روم وسط دریا کار دارم. تو کنار خشکی بازی کن تا برگردم.»
ننی به مامانش پشت کرد و گفت: «اگر من را نبری، قهر می‌کنم. با هیچ کس هم بازی نمی‌کنم.» و یواشکی به مامان نهنگ نگاه کرد که دور می‌شد.
مومو، مرغ دریایی، روی آب نشست و پرسید: «تو تنهایی؟ با من بازی می‌کنی؟»
نَنی گفت: «نمی‌توانم بازی کنم، چون قهرم.»
مومو گفت: «حیف شد.» و پر زد که برود.
نَنی فکری کرد و گفت: «هی! صبر کن. می‌خواهی آب بپاشم، تو سعی کنی خیس نشوی؟»
مومو با خوش‌حالی برگشت. هِی بالای سر نَنی پرواز کرد و نَنی آب پاشید. یک‌دفعه نَنی فریاد کشید: «تو خیس شدی! برنده شدم!»
مومو پرسید: «حالا چه بازی کنیم؟»
نَنی گفت: «من که نمی‌توانم بازی کنم. ولی می‌خواهی بپربپر کنم، تو روی پشتم بنشینی؟»
مومو دُم نَنی را محکم گرفت و نَنی بپربپر کرد. مومو هِی توی آب افتاد و خیلی خندیدند. بعد مومو پرسید: «حالا چه بازی کنیم؟»
نَنی گفت: «من که نمی‌توانم بازی کنم. ولی می‌خواهی جلوی پرواز کنی تا دنبالت کنم. بعد تو دنبالم کنی؟»
همین کار را کردند و خیلی خندیدند. بعد مومو پرسید: «حالا چه بازی کنیم؟»
نَنی گفت: «نگاه کن! مامانم آمد. خداحافظ تا فردا.»
نَنی تند و تند تا مامان نهنگ شنا کرد. پوزه‌اش را به پوزه‌ی مامانش مالید و گفت: «حالا که برگشتی، دیگر قهر نیستم. به شرطی که فردا هم بروی تا با دوستم بازی کنم. امروز که بازی نکردم، چون قهر بودم.»
ولی جواب مامانش را نشنید، چون از بس خسته بود خوابش برد.
کلر ژوبرت